انار

دلتنگی ليلی؟ برای مجنون؟.....

نگاه غريبي داشت ودلي غريب تر و رفتني غريبانه تر

يک ساعتي هست که نشستم و دارم واژه ها رو کنار هم ميچينم
اما حتي يه کلمه هم نتونستم ازت بنويسم
مي دوني خودتم ، کار من نيست بيخودي دارم اصرار مي کنم
يه جورايي برام يه بازي شده
حاجي امان بده ...بذار براي يک بارم که شده يا نه حتي برا آخرين بار لبخندت رو ببينم
همین که هميشه وقتي بچه هارو ميديدي صورتت رو گل مينداخت
سخته به خدا هنوز نيمومدي ميخواي بري..
آخه کجا.....؟
بعد تو ديگه کي غصه خيبر رو ميخوره؟
ديگه کي يادش ميمونه؟
مگه اين مجنون چي داشت که تو مجنونش شدي و اونم ليلي تو؟
سهم من چي؟ من کجاي اين عاشقي بودم؟من ليلي کي بودم يا نه شايدم منم مجنون بودم!!!
يا نه...!
چرا اصلا بهش ميگن مجنون؟؟
شايد تو ليلي اون مجنون بودي ليلي شبهاي تاري که حتي منورهام نمي تونستن روشنش کنن..
ليلي يا مجنون کدومش حاجي ؟؟اصلا مگه فرقي داره برات؟؟ تو مي خواستي بري اما يادت رفت همه چي رو يادت رفت...!
قول و قرارامون باهم موندن و باهم رفتنمون....
ميدونم هنوز اين غم ته دلت سنگيني ميکنه
هر بار ميرفتي يه گوشه ، يه جاي دنج مينشستي ومن از دور تماشات ميکردم
چقدر غربتت سنگين بود بعد رفتن حاج احمد...
هنوز يادمه گفتي بذار من برم ..اما احمد نذاشت...گفت کار تو نيست خودم ميرم
بهت بر خورد نفهميدي چرا اين حرف رو زد..
هنوز که هنوزه خودت رو سرزنش ميکني ولي حاجي بسه
بعد احمد تو ديگه اون ابراهيم سابق نبودي
انگار ميکردم از تو اتيش در اومدي و دنبال رسالتي هستي که بايد تموم بشه بعد احمد
تو دنبال چي بودي تو هورهاي مجنون ...دنبال کدوم يار ميگشتي؟
حاجي اگه بهت التماس کنم ...مي موني...؟
نمي خواتي که بچه ها تنها بشن..اونها دلشون به خنده هاي تو گرمه
به بودنت...

حاجي ... مي خواي ستاره بشي...؟
ستاره دنباله داري که هر چند سال يک بار بياي تو خوابم
بعد بري پي کارت...منم بشينم هي انتظار بکشم که
ستاره ام کي مياد سراغم...
شايد دارم خود خواهي ميکنم...شايد بايد بري به خيلي ها سر بزني
وقت نميشه بيشتر از اين سراغ ما بياي

هنوزم انگار دل شکته زياده ...بايد بري عيادتشون..خيلي ها دارن برا رفتن تقلا ميکنن
نمي دونم چي بايد بهت بگم چجوري ازت گله کنم
کاش تو اون ليست اسم منو مينوشتي

کاش ...
حاجي باهام قهري؟
خيلي وقته سراغم نيومدي ها....خيلي وقته حالي ازم نپرسيدي
نگفتي تو که نيستي چيکا ميکنم روزها رو چجوري هي ميشمارم که بازم پيرتر و پيرتر بشم شايد به لحظه ديدنت نزديک بشم
اما بي انصاف ماهم دل داريم ...به خدا دلم برات تنگ ميشه
نمي تونم نبودنت رو تحمل کنم
مثل اون وقتها که بودنت رو ...
يادمه بچه ها چند بار تو اوج نبرد ازت خواش کردن بري عقب... تو اما ...! بعد به زور دست و پات گرفتن و بستن و فرستادنت عقب....
اما تو
بازم برگشتي
مي دونستي همشون فداييت بودن اما تو.....
حاجي ..کاش سهم غربت من رو هم ميدادي
زنجير پاهامو باز ميکردي
سهم دل شکسته من باز يادت رفت ها...
حاجي
حاجي
گوش ميدي ؟
صدام ميشنوئ؟
حاجي
آدم بعضي وقتها ميمونه تو فرشته اي يا آدمي...!
هيچ کارت رو حساب ماها نيست....
بازم گذاشتي و رفتي منم تنها موندم اين کلمه هاي لعنتي که ميان رو کاغذ سپيد دفترم
نمي دونم اين دفتر من وتو کي تموم ميشه
دلم برات تنگه....

------------------------
انگار از خواب پا ميشي...اما چشمات خيس خيسه
يادم نيست زمان و تاريخشو نه يادداشت کردم نه حواسم به زمان بود
فقط ميدونم
يکي از روزهاي پر از غم پاييز 81
-----------------------
- جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان
يا حق

 

+ عاشق ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

بهار


دوست عزيز و ناديده اي داشتم به نام(بهار) که خواستم از حسين(ع) بگويد برايم از حسين نوشت و از ناگفتني ها گفت...
تقريبا يک سالي و چند ماهي ميگذره از اون روز و اون نامه و اون رفتنش بدون حتي يه خداحافظي و نشوني از خودش! هميشه حرفهاش برام يه بهاره دوباره است و يک تولد ويک طراوت ديگر و جمله اي که عادت داشت هميشه به کار ببره ; يا ايها المزمل ؛ قم اليل...)اي جامه به سر کشيده بر خيز!
کاش ما هم از خواب غفلتمان بيدار شويم




اي صبا با ما بگو از كربلا...
سلام به دوست عزيزم

راستش را بخواهيد تصميم داشتم از علي بگويم از كردارش ، رفتارش ، پندارش از طرز حكمرانيش و از سوز شبانگاهيش از برق ذوالفقارش و درايت بي نظيرش. اخه مي دونيد ماه رمضون كه مي ياد من يه حال ديگه مي شم آدم به مهماني خدا بره و از علي ياد نكنه. آدم به ضيافت قرآن بره و از قرآن ناطق حرف نزنه؟


راستش رو بخواهيد من خيلي كم حرفم ! باوركنيد ! ولي واي به روزي كه بخوام حرف بزنم آنقدر حرف مي زنم كه سر طرف رو مي برم. خلاصه مي بخشيد اگر يادداشتهايم طولاني و همچين بي مزه هستند من كه سواد درست و حسابي كه ندارم يه كشاورز ساده هستم.

اما چون تو دوست خوبم از من خواستي كه از حسين بگم چشم. سعي مي كنم از كردار نيكش بگم از گفتارهاي دل انگيزش بگم و از انديشه حسين و حسيني بودن. اما قبل از همه اين نكته رو بگم كه با اينكه حسيني بودن كار ساده اي نيست اما زينبي بودن هم كار آسوني نيست « آنها كه رفتند كاري حسيني كردند و آنها كه ماندند كاري زينبي كنند وگرنه يزيديند.» ( خدا رحمت كند دكتر شريعتي عزيز را ) پس بجاي گريه بر حسين همچون زينب بايد در برابر يزيد ايستاد و حرف زد گريه تاكتيكي بود كه امام سجاد در برابر يزيد داشت نه چيز ديگر گريه سجاد ثواب است نه گريه ماها... با عرض پوزش متن زير رو دست و پا شكسته سره هم كردم و الان در اين جا براي شما عرضه مي كنم اميدوارم غلطامو بگيريد و تصحيحش كنيد. بياييد بيش از آنكه به حسين گريه و زاري كنيم سعي كنيم مثل او باشيم و جزو كساني باشيم كه در برابر شب قيام مي كنند ( يا ايها المزمل ؛ قم اليل...)


... در دل سياه شب كه تاريكي آن دل بوم سيرتان را به هوس مي انداخت ، آنگاه كه سخن در زندان دهان محبوس گشته بود و آيين فرزانگان نابود ، آنگاه كه آيين اهريمنان بر همه جا حكمفرما بود و باطل نقاب حق انداخته بر عوام خواص نشان حكومت مي كرد ، آنگاه كه اهريمنان در لباس اهورايي لگامي از ترس و وحشت بر دهان مردمان بسته بودند و شمشير حلقوم انديشه را مي بريد ناگاه مردي خروشيد:
« مرگ با عزت به از زندگي با ذلت»
وهمين يك كلام بود كه سياهي شب را بخود لرزاند و بارگاه تاريكي و اهريمني بيداد را به هراس افكند
و همين يك كلام بود كه پايه هاي حكومت اهريمني را سست كرد
همين يك كلام بود كه دل آزادگان و آزادانديشان جهان را به تپش واداشت.
اين قم اليل از سوي كه بود و از حلقوم كه برآمد؟ او كيست كه اين جسارت را به خود داد كه از شب دم زند ؟ راستي چرا او درخواب نيست؟! آري اين صداي آشناي علي است؛ او حسين است، پورمرتضي علي ، خون خدا ، فرزند شيرزن تاريخ: فاطمه! او سرور شهيدان است:
چه لقب پر معنايي « سرور به شهود رسيدگان »....
كربلا عصاره ي تاريخ است ، رويارويي ياران نور ، داد و اهورا كه در برابر تاريكي و بيداد و اهريمن قرار گرفته اند. تمام تاريخ در 2 روز اتفاق افتاد:
« بيداد اهريمنان ، مظلوميت دادپيشگان ، وفاداري حقيقتجويان ، بي وفايي و پيمان شكني تزوير پيشگان ، هبوط خودپرستان ومعراج مرغان باغ ملكوت » همه و همه در دو روز تاسوعا و عاشورا روي داد.
در كربلا همه بودند:
ابراهيم اسماعيلش را آورده بود تا رسالت ناتمامش را به پايان برد و با قلبي سرشار از يقين اسماعيل راـ علي اصغرـ قربان آن معبود كند ، ابراهيم آمده بود تا بت بيداد را اين بار نه با تبر كه با خون سرخ خويش بشكند و اين بار از دل آتش ـ صحراي سوزان كربلا ـ به باغ رضوان الهي پر كشد.

موسي آمده بود كه با عصاي خويش كاخ فرعون را نابود كند قارون ها را به خاك فروبرد، هامان ها را غرق كند و بلعم ها را رسوا كند.

يوسف آمده بود كه اين بار در برابر زليخاي جاه و مقام بايستد و از زندان كربلا به تخت پادشاهي عرش برسد.

نوح آمده بود كه در طوفان بلا كشتي نجات و چراغ هدايتي براي آزادگان جهان باشد.

و اين بار نيز عيسي با تير خيانت يهودا به صليب شد تا عروج او به سوي محبوب مايه عبرت و بيداري ديگران باشد.

هر يك از هفتاد و دو تن ياران حسين چكيده تاريخند كه آمده بودند در صحنه كربلا نقشي بازي كنند اما نمايش كربلا ناتمام ماند.
خون حسين هنوز كه هنوز است در كربلا مي جوشد و الهام بخش آزادگان جهان است تا همه گرد هم آيند و آخرين صحنه اين نمايش را با آخرين بازيگر اين نمايش مهدي تمام كنند. انگار مهدي آمده است تا مثل محمد آخرين باشد.
اما حسين با خون خود به همه دنيا اين پيام را داد كه در مرام او عارف و مصلح يكي است. عارف گوشه نشين و مصلح بيزار از دين هيچ يك هادي انسان به سوي كمال و حقيقت ؛ بسوي خوشبختي و سعادت نخواهند بود.


تصميم گرفته ام متن هايم كوتاه باشد همينجا اين مطلب را تمام مي كنم و به دو بيت از حضرت حافظ بسنده مي كنم كه :
بر آستان جانان گر سر توان نهادن × گلبانگ سربلندي برآسمان توان زد
قدخميده ما سهلت نمايد اما ×بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد

حسين راهنماي آزادگي و عزتتان باشد.

+ عاشق ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

عباس...



الان انكسر ظهري




+ عاشق ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

...

شب سياه دشت و يک طفل پا برهنه
گوئی در این سیاهی دنبال طره ای بود
پرسان راس مي شداز خاک و ریگ تشنه
کو آن سر بریده..؟کو پیکر دریده..؟
مي گفت با بغض و آه:
من کودکم ببینید دنبال راس اویم
تا نشنود عدویم آرام می زنم بانگ
بابا...بابا...
بابای من کجائی جانم شود فدایت
بابای خوب و نازم می خوام دورت بگردم
همسفرت بشم تا اوج فلک بگردم
بابا بابا دعام کن دیگه پشتم خمیده
ببین داره می شکنه این پاهای تکیده
بابا یه بار نگام کن رنگ به رخم نمونده
عین مادرم زهرا درد جسممُ پوشونده
چشمم دیگه بی نوره ...
تازیانه ها پر زوره...


السلام عليک يا رقيه خانم(س)




+ عاشق ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

پروردگارا ما را کربلائی کن




اينو دوست عزيزم صبور نوشت موقعي که شرايط خاصي بهمون حکمفرما بود شايد کربلائي کوچک تو دل دنياي قرن بيستمي ما.....



آنگاه که براي پنجمين و آخرين بار نداي " هل من ناصر ينصرني " حسين سالار تنها و بي ياور سپاه حق در صحراي کربلاي شصت و يک هجري وزيدن گرفت ... ميرفت که ناجوانمردي آن قوم سنگدل که باطل منافع و لذات دنيا را وقيحانه به حق حقيقت حسين عليه السلام ترجيح داده بودند بنيان زمين و آسمان را درهم پيچد ...
تو گوئي زمين اذن آن ميخواست که آن سياهي کفر را يکجا درهم کشد و آسمان خواست که بر سر آنها فرود آيد و ملائک يکايک اذن ياري حسين و انتقام خون گلوي علي اصغر را از خداوند طلبيدند اما باز آن نداي جاويد " اني اعلم ما لا تعلمون " رازي ديگر در خويش نهفته داشت و اراده خدا " ان الله شا ان يراک قتيلا " جاري شد .

مخاطب نداي "هل من ناصر ينصرني " حسين عليه السلام نميتوانست قوم نا جوانمردي باشد که حتي به کودک شير خواره او رحم ننمودند

حسين عليه السلام تاريخ را مورد خطاب قرار داده است ... نسلهاي سالها و قرنهاي آتي را ... آري من و تو را !
همه انسانهايي که هميشه بر سر دو راهي انتخاب بين منافع و لذتهاي مادي و دنيايي از يک سو و از خود گذشتگي و جانبازي در راه دين از سوي ديگر قرار دارند مخاطب اين نداي ياري طلبي هستند

و پروردگار آگاه بود که مردان و زناني در راهند که حسين را نديده اند اما اين ندا را ميشنوند و استجابت ميگويند نام حسين دلهايشان را ميلرزاند و قطرات اشک را بر گونه هايشان جاري ميسازد و براي زيارت کربلاي حسين از سر و جان ميگذرند ... عشق حسين صورت هايشان را برافروخته ميکند و از همه مهمتر آرمان حسين را پاس ميدارند
نه حکومت ري و نه هيچ جاي ديگر و نه هيچ وسوسه ديگر عزم جزم آنان را در پاسداري از دين سست نميکند و چه زن و چه مرد در هر انتخاب بزرگ و کوچکي در استجابت به همان ندا رضاي خدا را بدون توجه به منافع شخصي خود و اطرافيان خود معيار قرار ميدهند . و در برابر هيچ کس و هيچ چيز جز اراده خداوند متعال سر تسليم فرود نمي آورند ...

اينان مصداق همان فرموده " اني اعلم مالا تعلمون " هستند ... اينان وارثان زمين هستند ... اينان همان آدمياني هستند که ملائک سجده بر عظمت آنان ميکنند

و در اين عصر و زمان من و تو نيز مخاطب اين ندا هستيم عشق حسين را در شير مادر و در دستهاي نوازشگر پدر شيرين يافتيم و به آن ايمان آورديم به ياد او ميجوشيم و ميخروشيم ...

اما ...

آيا در زمره آن صالحان که رضاي خدا را بر منافع خود و اطرافيان خود ترجيح ميدهند قرار داريم ؟ نکند از آن جمله اشخاصي باشيم که به محض رودر رويي با وسوسه اي يا آزمايشي ارزش اين عشق ارزش اين خون ! را فراموش کنيم ... نکند از آنجمله اشخاصي باشيم که مقابل کمترين وسوسه جاه و مقام عمر سعد گونه منکر شويم ! نکند از آنجمله اقرادي باشيم که سفر کربلا را نه سفر عشق بلکه سفر سياختي و تجارتي پنداشته اند ! در حاليکه کودکان همسايه سر گرسنه بر زمين ميگذارند


عشق حسين آنگاه کيمياي جان ميشود که فراتر از معطر نمودن فضاي سينه و نفس در کردار نيز جاري و ساري گردد و اين جان است که باز ذکر "اني اعلم ما لا تعلمون " را تجسم ميبخشد و اين همان جان است که ملائک به امر پروردگار بر آن سجده ميکنند ...

پروردگارا ما را کربلايي کن
و السلام

+ عاشق ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم
و العصر
ان الانسان لفي خسر
الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر..
همين...
+ عاشق ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

روی زمين!

بازم پامون رسيد به زمين
حالا که اومدم تازه دلم ميخواد برم
رفتيم ببينيم
نمي دونم يا شايدم مارو نگاه کنه
هنوز هم حوصله اي ندارم براي نوشتن
هنوزم کبوترهاي حرم ياد پروازشون تو اون هواي سرد دلمو مي سوزونه
چقدر دور آقا مي گشتن و بعد ميومدن رو دامنش ميشستن و اونم چه مهربون نگاشون مي کرد
خدايا چقدر سخته..
سخته ديدن عشق سخته ديدن چشمهاي قشنگي که دلت رو ميبره..و بعد که بخواي برگردي توي راه تازه فرياد بزني جا گذاشتم يه چيزي....دلم کو راستي!!؟
سخت آدم بره اونجا حس کنه هيچي نداره هيچي همش...بگذاريد نگم حديث نفس...لال هم که بشم باز گناهي است..و گفتنش هم ...

آدمهايي رو مي بيني که دل دادن حال گرفتن شايد بر خلاف ظاهرشون خالص خالص و تو....
سخته آدم ببينه داره ميره تو درياي کرامت اما اوني که بايد بشه نيست...

رهام ازم پرسيد تا حالا ديدي کسي دسه خالي بر گرده راحت گفتم نه!
گفت حتي يه نفر؟؟
: حتي يه نفر !
حتي خودم که نه لياقتي داشتم نه حتي خواستم و تلاشي کردم هر کي ميره بهش ميدن گرچه نخواد!!

حس عجيبي بود برام اولين بار ديدن ضريح از پشت يه پنجره چوبي و بعد بري جلو و چنان برقي بيفته رو چشات و بعد گرم بشي گرم گرم تو سرماي نيمه شب باروني!
.............

ديدن چشمهاي مهربون يه نفر ديگه جايي نمي گذاره برا خواهش فقط غرق تماشايي و بس!
چشمهاي آقا رو ديدم که چجوري نگام مي کرد دوس داشتم همونجا بميرم انقدر قشنگ بود که ...٬

خيلي حوصله ندارم برا نوشتن هنوز انگار گيجم خواب خواب!باورم نميشه که خواب ديدم همه اينها رو يا...!اما دوس دارم بازم چشمام رو ببندم و...مي خوام بازم بر گردم همونجا!همين الان حتي..

ديدن يه پسر بچه ساعت دو نيمه شب که از تو کيف مدرسه ايش جاي کتاب و قلم.. قوطي واکس در مياره...اونم توي اين سرماي سخت و اسمون پر از مه و تاريک!(البته نپرسين تو و سايموند و ساکت! اونجا چه مي کرديد ديوانگي هم ...والا چي بگم!)
و حتي حاضر نميشه کيک بزرگي رو به مفت هم قبول کنه...
و چه مناعت طبعي دارد اين پسر!!
.........!(راستی اون شعر چی بود..!!؟ یادم نیست اصلا!)

عکسهاي سفر رو که نگاه مي کنم دلم بيشتر هوايي ميشه....هنوز عکس تاري که تو کوپه گرفتم موقعي که ديگه از حرم شعاعي از نور تو شب سياه و ابري شهر بود..و دست کوتاه مون و سفري که شايد ديگه تکرار نشه! هنوز دلم ميسوزه...اون لحظه داشت بند بند بدنمون جدا مي شد دلت نخواد بري اما مجبور باشي اونم براي مني که دلم نخواست اصلا بيام به زور اومدم به زورم برم گردوندن...
......!!

دم آخر همه برگشته بودن و من هم به وداع دسته جمعي نرسيدم تنها نصيبم زيارتي بود ۵ دقيقه اي زيارت هم نه يه اجازه که آقا بازم ميشه بيام ديدنت!
نمي خوام برم مي برنم ....خداحافظي نمي کنم وداع هم حتي..نمي گم ميرم...
آقا..!
به اميد ديدار !

سريع زدم بيرون که يه نواي آشنا محکم نگهم داشت داشت دير مي شد شايد نمي رسيدم اما نمي تونستم برم!
صدا از اون بالا بود نقاره خونه...
نمي دونم اما هر بار اون صدا که سالها بود نشنيده بودمش برام مثه يه شيپور هشدار بود
خواب...خواب....خواب...بسه ديگه...حتي ماه هم جرات خوابيدن نداره!
.....!!!

(اينو نه سفر نامه حساب کنين نه حرف دل نه هيچ چيز ديگه!
حرفهاي اصلي رو بقيه مي نويسن مام هستيم گوشه کنارها عکس و مدرک زياد خلاصه!و حرف هم !)


التماس دعا
+ عاشق ; ٤:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

لطفها می کنی ای خاک دردت تاج سرم



چو مي رود ز خيالم حديث مهرويان
مريز بر دل عاشق تب فراموشي


نسيم قدسي، يکي گذر کن به بارگاهي که لرزد آنجا
خليل را دست، ذبيح را دل، مسيح را لب، کليم را پا

فلک به گردش، پي طوافش، ملک به نازش زاعتکافش
ز سر بلندي نديده قافش، صداي سيمرغ نواي عـنـقـا

مهين مطاف شه خراسان ، امين ناموس ، ضمين عصيان
سليل احمد، خليل رحمان، علي وعالي ، ولي والا



عيدتون مبارک
حلالم کنيد
التماس دعا
+ عاشق ; ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

خدايا بار گناهمان آنقدر سنگين است كه كمر كوه را هم مي شكند
توبه نامه هايمان سنگين و رنگين از دروغ
ريا همه وجودمان را پوشانده
صداقت و نيت قرب تو از كنارمان رخت بربسته
راستي از ما فراري شده
و دروغ همه حرف دلمان
بگذار حال ديگر دروغ نگويم
بگذار بگويم تو برايمان به اندازه اين دنيا هم ارزشي نداشتي
كه اگر داشتي آيه آيه هاي عظمتت ريشخند اعمالمان نبود
دين تنها وردي ست بر زبانمان و توبه سرپوشي بر دل تاريكمان كه باز هم گناه كنيم و گناه، و اميد دهيم به او كه بخشيده مي شوي، وقت هست...
خدايا تو را به كوچكي گرفتم و در پستوي گناهانم تو را به استهزاء
از سادگيت گفتم و افعالم را چون نقاب به رخ كشيدم
اما غافلم، غافل...
از تو، از ديدنت، از شنيدت، از آگاهيت به آنچه هست و نيست...
خدايا...
اشك هم بهانه اي شد براي بخشش
اشك هم بهانه اي بود براي اصرار بر گناهانمان
نخواستيم ببينيم تو را و آيه هاي تو را
هربار نگاهمان بر خورشيد مي افتاد گله از نوري داشتيم كه چشمانمان را مي آزرد
و آنگاه مي گفتيم تا تو را نبينيم باورت نمي كنيم...
اي نور، اي نور و اي فوق نور
ما را از كوته فكريمان، از ديد بي فروغمان، از قلب سنگ شده مان نجات ببخش
اي فريادرس بي پناهان
كه جز تو نداريم و اين همه دارائيمان است.......



دی پير می فروش که ذکرش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به ياد می دهم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد
+ عاشق ; ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 



از صداي فاصله هم بي تاب مي شوم و بي قرار رفتن..
دلم از هرچه انتظار است مي گيرد و هرچه که بوي کشتن ثانيه ها مي دهد…
دلم داغدار نبودنهاست و داغ دلم از نخواستن ها….
هزار هزار فرسنگ فاصله است ستاره مرا با نور..
و
شب هنوز وامانده در غربت تنهائي نيامدنت..
هر صحبتم از تو محتاج بهانه اي است…
و هر ذکرم از تو محتاج اشکي و…
در عصرآئينه هاي زنگار گرفته آمدنت محتاج غيرت است و
خواستنت محتاج درد….!
+ عاشق ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()